جستجو | جستجو در مطالب پندارهای آرایه

برای جستجو کافیست کل یا قسمتی از عبارت مورد نظر خود را وارد نمایید و بروی دکمه جستجو کلیک کنید

FloatingBlog Change Font
 
     
پستك |

داشتم دنبال یک شروع هیجان انگیز و خواننده میخکوب کن میگشتم که گفتم ای بابا....ولمون کن نصفه شبی....تو قول دادی شبا نیای تو خوابم...واه!!!!اشتباه شد؛ پارازیت بود!داشتم میگفتم تو قول دادی بیای دو خط ناله کنی غر بزنی بری...در حد فقط خستگی در کردن...تا وقتی موهات خشک بشه....و این حوله رو از تنت بکنی...پس با یک شروع غیر هیجان انگیز ادامه میدم....امروز اینقدر با این همکارم یکی به دو کردم که بعد از ساعت هشت شب به این نتیجه رسیدیم که فردا صبح یا جنازه من توی شرکت پیدا میشه یا اون.همیشه بعدش عذاب وجدان میگیرم از برخورد تندم و اینکه رک و راست بهش میگم کارش رو قبول ندارم و با اینکه اینهمه کار ریخته سرم صندلیشو هل میدم اونور و خودم میشینم پای طرح و ایده دادن...بعدشم میگم من مغز خر خورده بودم تو رو انتخاب کردم...بعدش واقعن ناراحت میشم و  بدیش اینه که دیگه اون وقت توی تاکسی نشستم و تو مسیر خونه ام. دو سه روز پیش بود که یکی گفت روز قبل از 22 بهمن فلان اتفاق افتاد...من مثل موشک خورده ها چشام از جا در اومد که چی؟ 22 بهمن؟ واااااای...یعنی یک هفته دیگه مونده تا همایش؟گیر کردم توی اینکه از اول بهمن همش فکر میکنم تا اول اسفند یک ماه مونده.و این یک ماه تموم شده و من خیالم تخت که یک ماه وقت دارم!خدا خدا میکردم مجبور به ارائه مقاله نشم که بدبختانه با اینهمه کار غرفه درگیر اونم شدم.امروز از صبح هر گوش مفت و بیکاری گیر میاوردم میذاشتمش رو به روم و براش ارائه میکردم و میگفتم سوال داری بپرس و اکثرن مثل بز اخوش نگام میکردن.خلاصه که حسابی درگیرم.
صدای زنگ اس ام اس که اومد خجالتزده نگاهی روی گوشیم انداختم...باورم نمیشد که درست میبینم...لیلا بود...نمیدونم چرا اینا اینقدر لوس شدن تازگیها؟نمیگن که دارن میان ایران و مثلن غافلگیر میکنن منو....گفتم بعد از جلسه بهت زنگ میزنم...و  الان یادم افتاد که 12 شبه...بعد مینا باهام تماس گرفت و من صدای بهترین دوستمو نشناختم...گفتم من که عادیه بی معرفت باشم...تو چرا بی معرفت شدی؟و بعد هم خجالت نمیکشی ؟ما باید سالی یکبار که لیلا میاد ایران دور هم جمع شیم؟اون به من گفت من به اون.لیلا هم یک کافر تور کرده و به قول مانی یک خر پیدا کرده خودشو ببنده بهش.اما این خر بلاد کفر یا همون خرفرنگی خیلی پولداره...مینا میگه هی گفتیم لیلا ترکه...بیا...همون پوز من و تو رو زد رفت خوشبخت شد!!!راست هم میگه ها.....مینا از در خونشون دو متر هم اینورتر نمیرفت و نمیدونم چی شد یکهو متحول شد و  وقتی ما دو تا شوهر کردیم  دپرس شد و رفت خارج و  خلاصه خوشبخت شد!!!!مینا خیلی بامزه است...خوشم میاد از مسخره بازیهاش...
امروز در به در دنبال یک سورس مشروب بودم...نمیدونم این رابط ما چه مرگش شده که دیگه موبایلش رو جواب نمیده...خلاصه بد جور تو کف ابسولوت پرتقالی ام داداش!!!امروز که موقع برگشت تو تاکسی هی اس ام اس میزدم رد جنس رو بگیرم ببینم کی میتونه جورش کنه حال معتادای بیچاره رو فهمیدم...
میدونی چیه.....اینا اون چیزایی که میخواستم بگم نبود...الانم هی مینویسم هی انگشتم میره روی بک اسپیس...
...................................................
پ.ن: جواب کامنتهاتون رو حتمن میدم...حتمن....
پ.ن: فردا روزیه که هیچوقت فکرش رو نمیکردم...اونم اینجوری....
پ.ن :فریدا و آرمیتا....خیلی خرید!همینجوری!
پ.ن: کی بود رنگ موهای منو چشم زد؟ ای تو روحت!
پ.ن : وقتی ریشه میزنی....موندگار میشی....کندن سخته....ریشه هات تو زمین میمونه اونوقت یک تنه زخم خورده رو کجا میخوای ببری؟
پ.ن: آدم بدی شدم...مدام دارم به این و اون تهمت میزنم و براشون قصه سر هم میکنم..نمیدونم این دیگه چه مرضیه...
پ.ن:امروز جناب همکار گفت میکشمت....راستش جا خوردم...اینهمه راه اومد اتاق من اینو بگه بره؟
پ.ن: به همه چیز بی اعتمادم...
پ.ن: همیشه وقتی یک غلطی میکردم و ناخونکی به محافل علمی میزدم پر از غرور میشدم...اما ایندفعه اصلن این حس رو ندارم...
پ.ن: برای اولین بار یک مسئولیت اجرایی جدید رو به عهده گرفتم...اما انگار باورم نشده هنوز......روزا داره از دستم میره و خیلی شل گرفتم...
پ.ن: میدونی چند وقت بود بهم نگفته بودی دلت برام تنگ شده؟
پ.ن:خب....موهام خشک شد دیگه...برم بخوابم که هزارتا کار دارم فردا و فرداها....



برچسبها : -
نوشته شده توسط آرایه در 29 بهمن 1386 ساعت 10:05
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: