جستجو | جستجو در مطالب پندارهای آرایه

برای جستجو کافیست کل یا قسمتی از عبارت مورد نظر خود را وارد نمایید و بروی دکمه جستجو کلیک کنید

FloatingBlog Change Font
 
     
Unfaithful |

نشسته بود و با سیگار توی دستش بازی میکرد.زیرسیگاری تقریبن پر از سیگارهای نصفه نیمه شده بود.چندتای اول رد رژ لب نارنجی رنگش رو گرفته بود و چندتای بعد هم هاله ای نارنجی داشت.مثل خیلی از زن و شوهرهای دیگه به نظر خوشبخت میومدن.خیلی هم خوشبخت.هیچی هم کم نداشتن.هر جا میخواستن مثالی از همدلی و همراهی بزنن اینا گل سرسبد میشدن.توی این یکی دو سال خیلی عوض شده بود اما.راههایی رو رفته بود و تجربه هایی کرده بود که گاهی آدم انگشت به دهن میموند وقتی برات تعریف میکرد.سیر و سلوکی بود خودش.بماند که چی به سرش اومده بود یا بهتر بگم چی به سر خودش آورده بود.دختره رو توی یک مهمونی دیده بود.از همین مهمونیهای تاریک مخلوط بوی عرق و الکل و عطر و چیپس.از همون برق اولین نگاهش دستش رو خونده بود؛خودش مکتبی گذرونده بود و اینکاره بود.دختره گفته بود ف اون رفته بود فرحزاد.میگفت خودم عامدانه گذاشتم دور و بر فرزاد بپلکه و برقصن با هم.میگفت برعکس همیشه خودش رو جایی مشغول میکرده تا فرزاد مثلن بر حسب اتفاق همرقص اون که تنها بود بشه.مدت زیادی بود.خیلی وقت بوده که توی نخش بوده.میگفت برق اشتیاق رو توی چشماش دیده و کلی امتحان پس داده تا تونسته بشه موردی که میشه روش فکر کرد.موبایلش رو توی دستش گرفت و بهش نگاهی انداخت.گفت آرزو به دلم موند یکبار ببینم یک sms یا یک تماس از طرف اون دارم.دقیقن نگفته بود کجا باهاش آشنا شده؛اما میدونستم که انگار بیش از حد عادی با این یکی ایاق(ایاغ؟) شده.خیلی وقتها دلتنگش بود و خیلی وقتها علنن براش بیتابی میکرد و هیچ ابایی هم نداشت که کسی شاید بویی ببره و شکی کنه.انگار سر دوستی با این یکی و اشتراک گذاشتن قلبش باهاش؛پیه همه چیز رو به تن مالیده بود.نمیشد انگ بی آبرویی بهش زد چون همه کارهاش حساب شده و در لفافه معقولیت انجام میشد و اگر خودش بهت نمیگفت کوچکترین سوئ ظنی نمیبردی.این یکی رو دوست داشت.کاملن معلوم بود.از ذوقهای بچگونه ای که وقتی تماس باهاش میکرد.از لحظه شماریهاش برای دیدنش .از برقی که توی چشاش رد میشد وقتی ازش حرف میزد.نمیدونم چیکار کرده بود که اینقدر براش عزیز بود اما چندباری گفته بود دوستش دارم چون خود خودمه.به نظر رابطه شون عجیب غریب می اومد.اما وقتی ازش حرف میزد میتونستی کاملن حسهای خوبی رو که زیر پوستش میدوید؛آهسته و با احتیاط؛اما گرم و نوازشگر؛ببینی.چندتایی بودند که گاهی باهاشون حرف میزد و  دیده بودم که از سر بیمیلی نه که باشد؛زیاد حوصله و علاقه ای برایشان به خرج نمیداد و در عوض آن طرفها فوج فوج علاقه نثارش میکردند.بی حوصله و گرفته سر و ته صحبتهایش را هم می آورد.منش خاص خودش را داشت.قاعده قانون خودش را.گاهی که بحثمان میشد چنان فیلسوفانه شانه ام را به خاک میمالید که نمیفهمیدم از کجا خوردم.آن روز اما کلافه و عصبی به نظر میرسید.نه از فرت و فرت سیگار کشیدن غیر عادی اش فهمیدم و نه از نگرانی که پشت پلکهایش مخفی کرده بود.خودش پیشنهاد داد برایم بگوید تا سبکتر بشود.تا در هضمش کمکش کنم.یک جورهایی باج داده بود.به خاطر آزادی عملی که خودش داشته باشد؛یا به خاطر شکستن بار گناه و عذاب وجدانی که روی شانه هایش حس میکرد؛یا به دلایل کوچکتر و خردی تری که میگفتشان؛نمیدانم.اینکه آدم چطور راضی میشود خودش با دست خودش نجابت شوهرش را خراب کند؛نیاز به بحثهای پیچیده تری دارد که در این مقال نمیگنجد.تا وقتی که دیده بودم و شنیده بودم؛زنها همه دنبال یک راهی برای به آخور خودشان بستن شوهرانشان بوده اند و حالا این اعجوبه همه چیز را بر هم ریخته بود.خودش خط را از دخترک گرفته بود و داده بود دست شوهرش.مدتی هم وقت گذاشته بود تا روی او کار کند و راضی اش کند.در جواب این سوال شوهرش که مگر من را دوست نداری و چرا داری من را از سر خودت باز میکنی هم گفته بود جفنگیات تحویلم نده.خودش هم نمیدانست چطور و چقدر آسمان ریسمان به هم تنیده بود تا توانسته بود قانعش کند که باید اینطور باشد و اگر نیست یک جای کار دارد میلنگد و این لنگش باید برطرف شود.گمانم بیشتر روی همان احساس بار گناهش بود که چنین پیشنهاد بیشرانه ای را با مردش مطرح میکرد.یا شاید هم واقعن عقیده اش بر این بود:وقتی هم او دلش میخواهد و هم تو بدت نمی آید؛چرا من مانع شوم؟نشسته بود رو به رویم و انگار که دارد خودش را قانع میکند هی دلیلو برهان می آورد:همه مردها زیرآبی میروند...همین شوهر تو...فکر میکنی نمیرود؟(این یکی را بد آورد چون او واقعن نمیرود).همین بهمن مگر نمیرفت؟همه و همه شان اینکاره اند.باید هم باشد.اگر نباشد عیب است.همه مردها یک کانال زیرزمینی دارند؛چرا که نمیتوانند تکمحوری باشند.نمیتوانند چشم روی اینهمه تنوع ببندند و نمیتوانند اینهمه از خودگذشتگی بیمنطق را فقط برحسب احساسات زنانه گیشان بنا کنند.فرزاد هم حق دارد مثل همه مردها باشد.پرسیدمش اگر نخواهد؟گفت اشتباه میکند.چرا نخواهد؟من باید از این اشتباه بیرونش بیاورم و هلش بدهم توی خط مشی اصلی مردانه اش.نمیدانم چقدر در آن لحظه به حرفهایی که میزد ایمان داشت.اما اکنون زنی روبه روی من سیگار به دست نشسته بود که خودش با دست خودش مردش را به تنوع طلبی واداشته بود.نمیدانم چقدر درست یا چقدر غلط؛اما میگفت رابطه اش با او که خود خودش است کمکش کرده تا درک بهتری از رابطه اش با فرزاد داشته باشد و میل بیشتری به شوهرش پیدا کند.میگفت برخلاف نظر خیلیها این کارها خیلی وقتها خوب است و لازم و ضروری و ضمن اینکه خیلیها دارند غیر رسمی و مخفیانه انجامش میدهند و چه اشکالی دارد اگر او خودش برای شوهرش انتخاب کند و همراهش باشد؟میگفت هیچ فکر کرده ای چه حس همدلی و اطمینانی این وسط تقویت میشود؟اما به نظر من اینها هر چقدر هم خوب و تمیز جلوه داده شوند تیشه ایند به ریشه زندگی مشترک.مخصوصن که فرزاد گفته بود تا هرجایش که نخواستی و پشیمان شدی بگو تمامش میکنم.شوهر به این پاکی و فهمیدگی نوبر است والا.شاید هم به همین دلیل رعنا سعی دارد پاداش اینهمه پاکی و صداقت همسرش را اینگونه بدهد.اینکه آن زن یک زن آزاد است و اینکه به فرزاد علاقه دارد و اینکه خودش پیشنهاد همخوابگی و با او بودن داده؛چقدر برای رعنا میتواند قابل درک باشد؟آنقدر که خودش دست شوهرش را توی دست آن زن بگذارد صرفن بنا بر اطمینانی که به همسرش دارد؟به نظر شما باید توی علاقه این زن و شوهر به هم شک کرد یا واقعبینانه ترین علاقه و دوست داشتن حاکم را در روابط ایندو دید؟

.................................................

پ.ن:عجب بارانی....عجب بوی خاک نم خورده ای....عجب سیگاری.....عجب هوایی....عجب تلخی و عجب سکوت نیمه شبی...

پ.ن:فردا مال خودم هستم...به نظرم بد نیست گاهی جای یک روز دو روز به خودت اختصاص بدهی...نیاز دارم فکر کنم و بعد....تصمیم بگیرم...سخت است...میدانی که...اما تصمیم را نباید به حال خودش رها کرد...باید گرفت...راستش را بخواهی از این وضعیت خسته شده ام....خیلی وقت است....

.................................................

لحظه ای با من باش...

دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد
مردي که مرگ عاطفه را جارمي کشد
آتش گرفته بين نفس هاش واژه اي
تا حلقه حلقه دامنه ي دار مي کشد
باورنداشت قصه همين است، زندگي
چيزي که از نبودنش آزار مي کشد
اين درد را براي همين روز مره ها
يکبار مي نويسد و صد بار مي کشد
با آن که مرد چشم خودش را به خواب زد
دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد

میرآقایی               



برچسبها : -
نوشته شده توسط آرایه در 26 بهمن 1386 ساعت 00:05
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: