جستجو | جستجو در مطالب پندارهای آرایه

برای جستجو کافیست کل یا قسمتی از عبارت مورد نظر خود را وارد نمایید و بروی دکمه جستجو کلیک کنید

FloatingBlog Change Font
 
     
بايد بچشد عذاب تنهايي را....آنكس که زعصر خود فراتر باشد | در من و اين ثانيه ها
روزهاي اول را با يك جمع شيطان و نخاله توي يك خانه ي ويلايي زيبا كه يكي از دوستان را به هواي تخصص به اين ديار كشانده بود گذرانديم. روزها با مي و آواز و خنده و رقص و شبها با صحبت و خاطره و رامي و حكم و رك و دبرنا و انواع و اقسام بازيهاي معقوله و غير معقوله مثل زو! و لي لي و وسطي.البته به همه ي اينها ونگ ونگ و دعواي بچه هاي بچه ها را هم حساب كن!از حق نگذريم گاهي هم شيرين بازيهاي همين بچه ها كلي بساط خنده و تفريح ميشد.مثلن ميون سياه مستيهاي ما وول ميخوردند و اداي بزرگترهايشان را در مي آوردند.كنار همه ي اينها شب بيداريهاي من با كافه پيانو در ديار نويسنده ي آن خالي از لطف نبود.آهان بگذار كمي از كافه پيانو بگويم؛دست كم صدها نوشته ي وبلاگي خوانده ام كه به مراتب بسيار بهتر و شكيل تر از اين كتاب پيكربندي شده اند.ميخواهم بگويم كار خيلي شاقي نبود.با امكانات مجوز و غيره اي كه نويسنده دربر داشته خب توانسته طرحش را در معرض داوري قرار دهد و از خوش اقبالي مورد اقبال هم قرار گيرد.يعني چنگي به دل نميزد آنچنان.يك جاهايي به زور گريزي به ممنوعيات و سان سو ريات زده بود و اين افراط در بكار بردن با عجله ي محتواهاي به قول معروف صحنه دار(اگر خوانده باشيد همانجايي كه دخترك نمايان ميشود و آدرس كليد قفس را توي سوت ينش ميدهد) آزاردهنده است. گفتم شب بيداريهايم؛ميداني كه توي اين جمع انگار نه انگار كه شانزده سالي ميشود بُر خورده ام؛درست همان دوسالي كه تو بودي طوري ميشود كه همه ي اين سالها را تحت الشعاع قرار ميدهد.به ياد نمي آورم شبهايي كه تو نبودي و من سر شب بدمستي ميكردم و تا خورشيد پرتو افشان ظهر فردا ميخوابيدم.چگونه بود شبهاي مسافرتهاي اينچنيني بدون تو؟حتم دارم طوري دردناك نبوده كه احساسش كنم.آري آنقدرها هم سوزناك و رخوت انگيز نبوده و ميشده يك جورهايي خودت را به بيخيالي بزني.به عكس اين شبهاي نبودنت توي جمع كه جاي خالي ات كتاره ي زمختي را ميماند كه كشيده ميشود روي سكوت شيشه اي تنهايي بهت زده ي من و گفت و خندهاي ديگراني كه خارج از دايره ي من اند.اين عادتم به پريدن لاي حسرتهاي نبودن تو هنوز هم يادگار از رنجابه ي تلخي است كه بعد رفتنت دادي ام. بعد از چند روزي اينچنيني گذراندن؛عزم طبس گلشن و يزد و اصفهان كرديم.جاده ي مشهد اصفهان بي گمان لخت و عور ترين جاده ي ايران است.اين را مني ميگويم كه نزديك نود و نه درصد جاده هاي ايران را رفته ام.كوير منحصر به فردش و آن صحنه هاي نابي كه هيچ جاي دنيا به گمانم نشود نظيرش را ديد.بيشمار لذت بردم و بيدريغ خودم را به شنهاي نارنجي داغ كه به پس تا نهاي بي شير زائويي بينوا ميمانست؛خالي از هر ماده ي مغذي كه امكان رشد و رويشي بدهد؛ماليدم؛غرق شدم؛لذت بردم.غرق در مستي شدم كه من را با مشتي خاك نارنجي آفتاب خورده هم ميشود شاد كرد.من را ميشود با يك نگاه محبت آميز شاد كرد؛من را ميتوان با حالي و احوالي جويا بودن شاد كرد.شادي ام در گروي چيزهاي بزرگ نيست؛همين شاديهاي ريزه و كوچك شعفهاي بزرگم را ميسازد.(درياچه نمک در منطقه خور وبيابانک ميباشد که در محور خور طبس واقع شده.اين محدوده کويري به هنگام بارشهاي تند و آب گرفتگي در کوير بوجود آمده و جذاب و ديدني است.) طبس عكس آن چيزي به ذهن مي آورد بسيار سرسبز و فراوان آبناك است.باغ گلشنش مثل نگيني سبز در كوير نارنجي ميدرخشد و طراوتي بينظير هديه ات ميكند.از بوي اقاقيا مست ميشوي و لطافت هوايش و گرماي مطبوعش ذهنت را به كلمات پيوند ميزند؛كلماتي كه دوست داري جمله شان كني و عجيب عطش اين داري خودت را به كنجي خلوت برساني كه بشود دست برد و چيزهايي نوشت و براي خود به يادگار نگاه داشت و يا حتي به عزيزي هديه اش كرد. عجيب دوست داري بنشيني كنجي مثلن زير سايه ي اقاقيا و مست از بويش و مدهوش از سايه ي لطيفش اين تراوش ذاتي و آرايش زيباي كلمات را در اين فضاي رويايي اس ام اس كني و برايش بفرستي...اس ام اس كند و برايت بفرستد.قبلترها باز هم آمده ام به اين ديار و جز گرماي استخوان سوزي كه توي اين باغ محو شد و نارنجهاي توي سبد ميوه ي همكلاسي طبسي ام چيز ديگري يادم نمانده.جز سرماي دلكش خانه اي به سبك قديم با گنبد گلي و دالانهاي خنك و طويل چيزي به ياد ندارم.جز نگاه شرر بار مشكي تو.جز لبخندهاي زير زيركي ات و جز كاويدنهاي بي چون و چرايت.آري جز آن نگاه پرسشگر كه تيغ ميكشيد روي صورتم و گونه هايم خون مي انداخت چيزي به ياد ندارم. يزد هم با بادگيرها و آتشكده هايش دل هر تازه واردي را آب ميكند.جز من كه دلم فقط خون ميشود.ياد آن شش روز اقامت در آهن شهر مي افتم؛كه انگار نميكردي وسط كوير سربرآورده اين مجتمع هاي ويلايي با آن درياچه ي مصنوعي و آن نخلهاي سر به فلك كشيده اش؛كه غلط انداز توي شمال خودت را تصور ميكردي و دنبال صداي امواج گوش تيز مي داشتي.ياد آن نخستين سيگارهاي روي لج و لجبازي.ياد آن نگاه مخفي و تيره.ياد صداي گيتارت.ياد آن آيينه خانه.من...تو...آيينه خانه...نگاهي كه هزار تكه شده بود. و آسمان كوير...آسمان هزار نور پاره ي كوير ...كه ميگيرتت چنان توي خودش غرقت ميكند گويي تو هم يك نور لامتناهي هستي قاطي همه ي ستاره هايي كه ميليونها سال است خاموشند و هنوز سوسويي از حضورشان را به رخت ميكشند. جمع خانوادگي آن راحتي و صميميت همراهان دوست را ندارد و با اين حال باز هم ميشود خوش گذراند.در اصفهان سر گرفتن اتاقهاي رزرو شده كمي مشكل ايجاد ميشود و بلاخره مشكل حل ميشود.گو با كمي دلخوري از جا به جايي اتاقهايمان.بگو مگوي مفصلي هم با پدر ماني كردم و داشتم بچه گانه به مقصد تهران تركشان ميكردم.اما سعي كردم بر خودم مسلط باشم.پدر ماني چون من تند گو است و درشت مي پراند.مثل خودم لجباز است و مثل خودم هر حرفي را كه نبايد ميزند.زياد با هم كل كل ميكنيم اما در عين حال نميشود گفت بيشتر از هر كسي همديگر را درك نكرده و دوست نداريم.نتيجه ي برخورد دو آدم از جنس هم ميشود همين!بوم!به قول خواهر ماني وقتي هميشه با هم شوخي ميكنيد يك وقتهايي هم شوخي ميكنيد و يا طرف حال ندارد يا خسته است يا هر چه به مذاقش خوش نمي آيد و به پر و پاي هم ميپيچيد.راست ميگويد.از اينكه خواهر شوهري به اين فهميدگي دارم به خودم مي بالم.حقيقتن لذت ميبرم از نظريات منطقي اش و آرامشي كه از كلام و گفتارش مي بارد.خب من هم ديدم بهتر است اينبار نيم من شوم و لج بازي و تخس شدن و هوچي گري را بگذارم براي وقتي مناسب تر.پس پيش قدم شدم و آشتي كردم.در اصفهان به ديدن كليساي وانك رفتم.براي چندمين بار نميدانم و باز هم از فضاي منحصر به فرد در كليسا به وجد آمدم.از رستوران گردان هتل آسمان و ديد زيباي زنده رود و كوه ص فه خوشمان آمد و رستوران خان گستر را با آنهمه تعريف زياد نپسنديدم. زاينده رود تقريبن خشك شده بود و چيزي از آنهمه زيبايي نبود.جز در مكانهاي عميق تر آبي وجود نداشت و آن آب هم به طرز باورنكردني مملو از ماهيهاي ريز بند انگشتي بود به طوريكه يك بند انگشت بيسكويت در صدم ثانيه روي سطح آب غيب ميشد.البته اين را هم ميگذارم تا هنر عكاسي ام را به رخ بكشم!اينقدر دلم براي اين ماهيان يتيم بي پدر و مادر(طبعن بلايي سر پدر مادرشان آمده بود! من كه هر چه قلاب انداختم خبري از ننه باباي اين بي پدر و مادرها نشد! دريغ از يك گاز ناقابل!)سوخت كه رفتم براي دومين بار در عمرم صف نانوايي ايستادم يك نان خريدم و تكه تكه انداختم توي آب و از محو شدن يكباره ي آن لذت ميبردم! ياد مرغ تام و جري ميفتادم كه در آني فقط استخوانهايش مي ماند.(اين را هم توي پرانتز بگويم يك بنده خدايي براي من اس ام اس زد :قلابها علامت كدام سوالند كه ماهيها پاسخشان ميشوند؟ و بعد يك بنده خدايي همان لحظه دوباره اين رو اس ام اس كرد.ميدانيد؟پشت اين كار هزار حرف است اگر اهلش باشم).كوه ص فه يك جاي تفريحي و گردشي دارد كه خدا نصيبتان نكند توي نوروز و آن هم جمعه برويد.به عمرم اينهمه غريشمار يكجا نديده بودم.پر از آدمهاي گرگوري و هپلي كه هيچ رقمه نميشود با آنها بر بخوري.به يمن تلاشهاي سازمان گردشگري كه يك زماني خودم هم عضوشان بودم و اصرار بر اجراي اين طرح رويايي داشتم؛ و اين چادرهاي مسافرتي برزنتي رنگارنگ؛هر ايراني فقط با يك چادر ميتواند برود دور ايران را بگردد(جايي خارج از ايران هم شايد!البته اگر راهشان بدهند).بعدها سر اين بحث خواهيم كرد كه ثروت ارتباط مستقيم(نه كاملن مستقيم)با فرهنگ دارد و همين بنده ي حقير كه اينجا مي بينيد كمتر پيش مي آيد آدمهاي فقير به خصوص انهايي كه فقر فرهنگيشان بيشتر مشهود است را در جرگه ي آدم به حساب بياورم.گو اينكه نه كسي صرف ثروتمند بودنش برايم اهميت ميابد نه كسي صرف فقير بودنش ميتواند برايم نا خوشايند باشد.اما تا جايي كه شده از فقيرهاي فرهنگي روبرگردانده ام.تمايلي به دقيق شدن در رفتارشان و برخوردن با آنها را هيچ وقت نداشته ام.بگذاريد پاي از خود راضي بودنم.حتي شماتتم كنيد.اما براي من آدمهاي پولدار پسنديده ترند از فقيرها.داشتم ميگفتم؛توي يك ربعي كه رفتم دستشويي توي آن مجتمع تفريحي و برگشتم؛ماني حالت تهوع گرفته بود.ميگفت هزار نفر از كنارم رد شدند و يك آدم معمولي تويشان نبود.گفتم كجا را ديده اي كه توي دستشويي اگر بودي حتمن تا به حال مرده بودي.اصلن دلپيچه گرفته بودي.گو ابنكه دستشويي هاي زنانه از مردانه به مراتب كثافت خانه تر است.در تمامي دستشويي هاي بين راه حتي آنهايي كه مدرن و امروزي و با امكانات دستمال و دست خشك كن و سيفون و سطل زباله ي نايلون دار بودند؛مشاهده ي نوار بهداشتي كثيف؛كهنه ي بچه ي گهي و هزار كثافت و نجاست ديگر امري عادي بود.خب اينها مشخص است كه طرف شعور يا آگاهي طرز استفاده از اين امكانات را نداشته است.دور تا دور دستشويي ها از اين آثار زينتي تزئين شده بود.كسي كه شعور چنين چيز ساده اي را ندارد؛حق مسافرت به جاهايي كه ساير افراد جامعه ميروند را هم نبايد داشته باشد.با خودم فكر ميكردم بچه هايشان هم از خودشان كثافت تر.آخر از كي ياد بگيرند؟حتم كه بچه هاي بچه هاشان هم از آنها بدتر و اين چرخه ادامه دارد.بگذريم.برويم جاهاي خوب خوب.اين كوه ص فه تله كابين دارد.ميتواني از فراز آن بزرگي اصفهان را كه مثل يك تريلي شن بر كناره ي زنده رود خالي شده ببيني.توي همين مجتمع تفريحي بولينگ هم ميتواني بروي.اين بولينگ ما هم حكايتي دارد.توي همان ضربه ي اول توپ سه تا ناخن نازنينم از بيخ شكست چه شكستني!يعني ناجوانمردانه از بيخ شكست.شكستن با كوتاه كردن فرق دارد ها.از آن شكستنهايي كه ميگذارد درست كمر خود ناخن را از گوشت ميكند.حكايت طرف و اره اش ميشوي. نه راه پس داري نه راه پيش.خون از سر انگشتانم فواره ميزد.اما شوق بازي و كم كردن روي ماني نميگذاشت دست بردارم گو اينكه ناخنهايم را از دست داده بودم.توپها سنگين بود و سايز دستهاي ظريف من نبود.ضمن اينكه كلي عمله پشت در شيشه اي جمع شده بودند و اين باسن ما را كه بايد هزارتا قر و قمبيله بهش ميدادي تا با ادا و اطوار خاص توپ چرخشي بزني ديد ميزدند.در نتيجه نميشد درست فيگور بگيرم و ماني خان تا توانست از اين لوس بازيها در آورد؛مي دويد؛ميجهيد؛ك .ونش را هوا ميكرد؛خم ميشد؛قنبل مي كرد و عين خيالش هم نبود.همه ي اينها را گفتم تا نتيجه ي 288-59 خودم را طوري توجيه كرده باشم!حالا توجيه شد؟حالا جالبش اين است كه توي هيچ ورزشي حتي همين بولينگ هم اينقدر كه اينبار عرق ريختم نريخته بودم.احتمالن اينها عرق شرم بوده!منم كه خجالتي و شرمناك! بعد هم رفتيم سمت شيراز.اين بار فكر ميكنم بار هشت يا هفتمي بود كه توي اين 15 سال اخير رفته بودم شيراز.اولي اش و آخري اش بسيار برايم ماجرا داشت.آخري را از شما مخفي كردم.شايد يك روزي نوشتمش.بي شك اگر مينوشتم زيباترين پست اين وبلاگ ميشد.بس كه هيجانات روحي بالا و پاييني داشتم.بسكه نميدانم خوش گذشت يا بد گذشت يا چگونه گذشت؟يك سفر وحشتناك يواشكي. هر چه از شيراز بگويم كم گفته ام.اثري از شهرستان بودن توي اين شهر نميبيني.كيف ميكني.با مردمي كه به خوشگذراني معروفند.همه چيز را ساده ميگيرند؛زندگي به كامشان است و تنها مهمان نوازاني هستند كه به واقع درست به اين نام شهره شده اند.يعني طوري است كه اگر يك روزي بخواهم خارج از تهران شهري را براي زيستن برگزينم بي شك همين شهر معدن لب لعل و كان حسن است.شهري كه هرچه زير و بالايش را بگردي باز هم جايي براي ديد زدن و تفريح و گردش دارد.هم اينكه بعضي جاهايش را مثل قهوه خانه ي دروازه قرآن(كه عطر صد خاطره مي پيچد توي اين كنج برايم)ميشود چند بار رفت ؛ميشود امشب رفت؛فردا شب رفت؛شبهاي بعد هم؛اصلن ميشود يك پاتوق باشد.حقيقتن به سليقه ي حافظ ايمان آوردم انجا كه ميگويد:شهري است پر كرشمه ي خوبان ز شش جهت.... حقيقتن اين دختروهاي شيرازي ايقدر لوند و كرشمه اي و خوشگل و چشم و ابرو مشكي و ناز و شيطون و خوش تيپ بودن كه ما دختر تهرونيها ها دپ زديم.فال خافظ هم كه نميشود رفت آرامگاهش و نگرفت.هرچند انگار توي ان شلوغي و جمعيت حافظ من را با دوستم اشتباه گرفته بود!از همه ي اينها گذشته اين پاساژ يا مجتمع ستاره فارس بود توي خيابان عفيف آباد.يعني سرمان را ميزدي تهمان را ميچيدي؛توي اين پاساژ ولو بوديم.انگار از پشت كوه آمده بوديم و به عمرمان خريد نكرده بوديم.گويي ولمان كرده بودند توي شانزه ليزه و ما يك حساب بانكي پر داشتيم و هي مرض خريد.كلن فضاي پاساژ خوب بود و يك جوري بود كه اگر هر روز هم به اونجا سر ميزدم تابلو نميشدم.هرچند من انگار هميشه گاو پيشاني سفيد هستم و همينها هم من را كاملن شناخته بودند و با صفتهايي مثل همون خانمه كه عطر خريد...همون خانمه كه شوهرش ازم لباس خريد.. پيش هم از من ياد ميكردند و پچ پچشان به گوشم ميرسيد.اينجا به بعد را با عطسه و سرفه و لرز و تب برايتان ميگويم.من كه هر جا بروم بلوا و آشوب دنبالم مي آيد.مثل همان بارانهاي سيل آسايي كه دنباله ي من بود.خلاصه كه تا به حال هرچه گرماي شيراز يادم بود رفت و سرما و خيسي استخوان سوزش خصوصن اينكه من با لباس بهاري بودم ؛يادم ماند.هميشه كشته ي آسمان آبي رنگ سيراز بودم كه توي عكسها آبي اش ميخواست بخورتت(به قول لنگ دراز آبيت تو حلقم!).اما اين آسمان آبي اين بار چيزي نشانمان نداد.توي تخت جمشيد هم باران گل باريدن گرفت و نميدانم از كجا پودر گل رويمان مي پاشيد.شايد داريوش بود كه ميگفت اي مردم بي فرهنگ من؛برويد يك گلي به سرتان بگيريد با اين گندي كه زده ايد اينقدر از من و آبا اجدادم مايه نگذاريد.يا شايد كمبوجيه بود كه ميگفت خاك بر سرتان ملت بي لياقت من.باغ ارم و بازار وكيل هم كه پشت قباله ي شيراز گردي است.توي دومي كلي خرت و پرت خريدم.از فندك و جعبه هاي ميناكاري بگير تا منبت كاري و گليم و لباس شيرازي.براي لج بازي به رستوراني كه قبلن حمام وكيل بود نرفتم.در عوض رفتم بهترين رستورانهاي شيراز و حسابي خركيف شدم.بيشترشان توي همان خيابان عفيف آباد بود.مثل رستوران سنتي صوفي.با چند تا پيرمرد هنرمند كه سنتي ميزنند و ميخوانند.فضاي خيلي عالي نداشت يك كمكي خفه بود اما بد نبود.غزايش هم خوب بود اما لطفن ميگويش را سفارش ندهيد!ولي استيك سه طبقه اش شاهكار بود.شيشليك با استخوانش هم خوب بود.رستوران لوتوس توي همان پاساژ ستاره كه يك آسانسور جداگانه مثل رفتاري شهرك غرب دارد هم محشر بود.فضاي عالي؛موسيقي خوب و گارسنهاي خوش برخورد و خوش منش.فست فود هم هات توي همان خيابان عجب پيتزاهايي دارد.يك عالمه هم سيب زميني توي پاكت ميريزد كه دلت ميخواهد بپاشي روي ميز و با دست بخوري.اما اينقدر غلغله و شلوغ بود كه جانمان داشت در مي آمد.اما غذايش چسبيد.يك فست فود ديگر هم بود نارون كه هات داگ تنوري با سس مخصوص محشري داشت.فالوده بستني مخصوص هم كه رفتيم تپه تلويزيون بابا بستني.صفي بود ها.اما محشر بود!بعد از شيراز مستقيم رفتيم سمت بوشهر و بندر عباس و بعد هم قشم وكيش!يعني ك.ون ايران گردي را پاره كردم به عبارتي! پ.ن0: اينجا بودم وقتي پرسيدي الان كجايي؟ پ.ن1:گه ملحد وگه دهري وکافر باشد....گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد....بايد بچشد عذاب تنهايي را....آنكس که زعصر خود فراتر باشد پ.ن2:« اللهم ارحم من لا يرحمه العباد و اقبل من لا يقبله البلاد » خدايا رحم کن بر آنکه بندگانت بر او رحم نمي آورند و بپذير آن را که هيچ سرزميني نمي پذيردش پ.ن3:تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است...رخم به سيلي زمانه خو گرفته است پ.ن4:تو ديوونه ترين ديوونه ي دنيا هستي وقتي گفتي تهران بدون من برايت جاي نفس كشيدن نيست و آمدي خودت را به جنوبي كه من تويش بودم برساني تا بتواني نفس بكشي به قول خودت!! پ.ن5:بهمن كه اينجا بود بردمش مثلن شهر كتاب كوچكي كه همين نزديكي ام است.پيرمرد ساكتي صاحب آنجاست.جالبش اين است بيش از هشت تا نه دفعه از او كتاب خريده ام و هميشه فكر ميكردم پيرمرد علاقه اي به مطالعه ندارد و از روي اجبار كتاب ميفروشد.اما اين بار بهمن چنان با او سر صحبت را باز كرده بود كه كف بر شدم!پيرمرد كلي كتاب خوب و تازه و همچنين كتابهاي مورد علاقه اش را به ما معرفي كرد.كلي هم سر كتابهايي كه در جواني خوانده بود برايمان گفت.عجيب بود كه من فكر ميكردم پيرمرد عنق و كم حرف است!تعطيلاتم با كافه پيانو؛چراغها را من خاموش ميكنم؛عقايد يك دلقك؛ناتور دشت؛مردي كه گورش گم شد و اپراي شناور گذشت. پ.ن6:هي......دربدري هم عالمي دارد!تف تو روختون با اين موج جديد ف ي ل ترينگ تون!آخه بي پدر مادرا من بعد پنج سال و اندي كجا برم آواره شم؟ پ.ن7:ك .ون لق هر كي سراغ منو نگرفت! پ.ن8:سر راه برگشت براي پدر از اين دشت شقايق شقايق بردم....فهميدم امسال عيد من و مامان اينا از چي فرار كرديم...اينكه بشينيم سر سفره اي كه پدر كنارش نيست با همون لبخند مهربون... ................................................... لحظه اي با من باش... اي شب به پاس صحبت ديرين خداي را با او بگو حکايت شب‌زنده‌داري‌ام با او بگو چه مي‌کشم از درد اشتياق شايد وفا کند بشتابد به ياري‌ام اي دل چنان بنال که آن ماه نازنين آگه شود ز رنج من و عشق پاک من با او بگو که مهر تو از دل نمي‌رود هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاکِ من اي آسمان به سوز دل من گواه باش کز دست غم به کوه و بيابان گريختم داري خبر که شب همه‌شب دور از آن نگاه مانند شمع سوختم و اشک ريختم ................................................ بگذار سر به سينه‌‌ي من تا که بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را شايد که بيش از اين نپسندي به کار عشق آزار اين رميده‌ي سر در کمند را بگذار سر به سينه‌ي من تا بگويمت اندوه چيست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته‌جان عمريست در هواي تو از آشيان جداست دلتنگم آنچنان که اگر ببينمت به کام خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شايد که جاودانه بماني کنار من اي نازنين که هيچ وفا نيست با مَنَت تو آسمان آبي و روشني من چون کبوتري که پَرَم به هواي تو يک شب ستاره‌هاي تو را دانه‌چين کنم با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت اي چشمه‌ي شراب بيمار خنده‌هاي تو‌ام بيشتر بخند خورشيد آرزوي مني گرم‌تر بتاب

برچسبها : باید - بچشد - عذاب - تنهایی - آنکس - زعصر - خود - فراتر - باشد
نوشته شده توسط آرایه در 19 فروردين 1388 ساعت 15:38
پستك |

داشتم دنبال یک شروع هیجان انگیز و خواننده میخکوب کن میگشتم که گفتم ای بابا....ولمون کن نصفه شبی....تو قول دادی شبا نیای تو خوابم...واه!!!!اشتباه شد؛ پارازیت بود!داشتم میگفتم تو قول دادی بیای دو خط ناله کنی غر بزنی بری...در حد فقط خستگی در کردن...تا وقتی موهات خشک بشه....و این حوله رو از تنت بکنی...پس با یک شروع غیر هیجان انگیز ادامه میدم....امروز اینقدر با این همکارم یکی به دو کردم که بعد از ساعت هشت شب به این نتیجه رسیدیم که فردا صبح یا جنازه من توی شرکت پیدا میشه یا اون.همیشه بعدش عذاب وجدان میگیرم از برخورد تندم و اینکه رک و راست بهش میگم کارش رو قبول ندارم و با اینکه اینهمه کار ریخته سرم صندلیشو هل میدم اونور و خودم میشینم پای طرح و ایده دادن...بعدشم میگم من مغز خر خورده بودم تو رو انتخاب کردم...بعدش واقعن ناراحت میشم و  بدیش اینه که دیگه اون وقت توی تاکسی نشستم و تو مسیر خونه ام. دو سه روز پیش بود که یکی گفت روز قبل از 22 بهمن فلان اتفاق افتاد...من مثل موشک خورده ها چشام از جا در اومد که چی؟ 22 بهمن؟ واااااای...یعنی یک هفته دیگه مونده تا همایش؟گیر کردم توی اینکه از اول بهمن همش فکر میکنم تا اول اسفند یک ماه مونده.و این یک ماه تموم شده و من خیالم تخت که یک ماه وقت دارم!خدا خدا میکردم مجبور به ارائه مقاله نشم که بدبختانه با اینهمه کار غرفه درگیر اونم شدم.امروز از صبح هر گوش مفت و بیکاری گیر میاوردم میذاشتمش رو به روم و براش ارائه میکردم و میگفتم سوال داری بپرس و اکثرن مثل بز اخوش نگام میکردن.خلاصه که حسابی درگیرم.
صدای زنگ اس ام اس که اومد خجالتزده نگاهی روی گوشیم انداختم...باورم نمیشد که درست میبینم...لیلا بود...نمیدونم چرا اینا اینقدر لوس شدن تازگیها؟نمیگن که دارن میان ایران و مثلن غافلگیر میکنن منو....گفتم بعد از جلسه بهت زنگ میزنم...و  الان یادم افتاد که 12 شبه...بعد مینا باهام تماس گرفت و من صدای بهترین دوستمو نشناختم...گفتم من که عادیه بی معرفت باشم...تو چرا بی معرفت شدی؟و بعد هم خجالت نمیکشی ؟ما باید سالی یکبار که لیلا میاد ایران دور هم جمع شیم؟اون به من گفت من به اون.لیلا هم یک کافر تور کرده و به قول مانی یک خر پیدا کرده خودشو ببنده بهش.اما این خر بلاد کفر یا همون خرفرنگی خیلی پولداره...مینا میگه هی گفتیم لیلا ترکه...بیا...همون پوز من و تو رو زد رفت خوشبخت شد!!!راست هم میگه ها.....مینا از در خونشون دو متر هم اینورتر نمیرفت و نمیدونم چی شد یکهو متحول شد و  وقتی ما دو تا شوهر کردیم  دپرس شد و رفت خارج و  خلاصه خوشبخت شد!!!!مینا خیلی بامزه است...خوشم میاد از مسخره بازیهاش...
امروز در به در دنبال یک سورس مشروب بودم...نمیدونم این رابط ما چه مرگش شده که دیگه موبایلش رو جواب نمیده...خلاصه بد جور تو کف ابسولوت پرتقالی ام داداش!!!امروز که موقع برگشت تو تاکسی هی اس ام اس میزدم رد جنس رو بگیرم ببینم کی میتونه جورش کنه حال معتادای بیچاره رو فهمیدم...
میدونی چیه.....اینا اون چیزایی که میخواستم بگم نبود...الانم هی مینویسم هی انگشتم میره روی بک اسپیس...
...................................................
پ.ن: جواب کامنتهاتون رو حتمن میدم...حتمن....
پ.ن: فردا روزیه که هیچوقت فکرش رو نمیکردم...اونم اینجوری....
پ.ن :فریدا و آرمیتا....خیلی خرید!همینجوری!
پ.ن: کی بود رنگ موهای منو چشم زد؟ ای تو روحت!
پ.ن : وقتی ریشه میزنی....موندگار میشی....کندن سخته....ریشه هات تو زمین میمونه اونوقت یک تنه زخم خورده رو کجا میخوای ببری؟
پ.ن: آدم بدی شدم...مدام دارم به این و اون تهمت میزنم و براشون قصه سر هم میکنم..نمیدونم این دیگه چه مرضیه...
پ.ن:امروز جناب همکار گفت میکشمت....راستش جا خوردم...اینهمه راه اومد اتاق من اینو بگه بره؟
پ.ن: به همه چیز بی اعتمادم...
پ.ن: همیشه وقتی یک غلطی میکردم و ناخونکی به محافل علمی میزدم پر از غرور میشدم...اما ایندفعه اصلن این حس رو ندارم...
پ.ن: برای اولین بار یک مسئولیت اجرایی جدید رو به عهده گرفتم...اما انگار باورم نشده هنوز......روزا داره از دستم میره و خیلی شل گرفتم...
پ.ن: میدونی چند وقت بود بهم نگفته بودی دلت برام تنگ شده؟
پ.ن:خب....موهام خشک شد دیگه...برم بخوابم که هزارتا کار دارم فردا و فرداها....



برچسبها : -
نوشته شده توسط آرایه در 29 بهمن 1386 ساعت 10:05
Unfaithful |

نشسته بود و با سیگار توی دستش بازی میکرد.زیرسیگاری تقریبن پر از سیگارهای نصفه نیمه شده بود.چندتای اول رد رژ لب نارنجی رنگش رو گرفته بود و چندتای بعد هم هاله ای نارنجی داشت.مثل خیلی از زن و شوهرهای دیگه به نظر خوشبخت میومدن.خیلی هم خوشبخت.هیچی هم کم نداشتن.هر جا میخواستن مثالی از همدلی و همراهی بزنن اینا گل سرسبد میشدن.توی این یکی دو سال خیلی عوض شده بود اما.راههایی رو رفته بود و تجربه هایی کرده بود که گاهی آدم انگشت به دهن میموند وقتی برات تعریف میکرد.سیر و سلوکی بود خودش.بماند که چی به سرش اومده بود یا بهتر بگم چی به سر خودش آورده بود.دختره رو توی یک مهمونی دیده بود.از همین مهمونیهای تاریک مخلوط بوی عرق و الکل و عطر و چیپس.از همون برق اولین نگاهش دستش رو خونده بود؛خودش مکتبی گذرونده بود و اینکاره بود.دختره گفته بود ف اون رفته بود فرحزاد.میگفت خودم عامدانه گذاشتم دور و بر فرزاد بپلکه و برقصن با هم.میگفت برعکس همیشه خودش رو جایی مشغول میکرده تا فرزاد مثلن بر حسب اتفاق همرقص اون که تنها بود بشه.مدت زیادی بود.خیلی وقت بوده که توی نخش بوده.میگفت برق اشتیاق رو توی چشماش دیده و کلی امتحان پس داده تا تونسته بشه موردی که میشه روش فکر کرد.موبایلش رو توی دستش گرفت و بهش نگاهی انداخت.گفت آرزو به دلم موند یکبار ببینم یک sms یا یک تماس از طرف اون دارم.دقیقن نگفته بود کجا باهاش آشنا شده؛اما میدونستم که انگار بیش از حد عادی با این یکی ایاق(ایاغ؟) شده.خیلی وقتها دلتنگش بود و خیلی وقتها علنن براش بیتابی میکرد و هیچ ابایی هم نداشت که کسی شاید بویی ببره و شکی کنه.انگار سر دوستی با این یکی و اشتراک گذاشتن قلبش باهاش؛پیه همه چیز رو به تن مالیده بود.نمیشد انگ بی آبرویی بهش زد چون همه کارهاش حساب شده و در لفافه معقولیت انجام میشد و اگر خودش بهت نمیگفت کوچکترین سوئ ظنی نمیبردی.این یکی رو دوست داشت.کاملن معلوم بود.از ذوقهای بچگونه ای که وقتی تماس باهاش میکرد.از لحظه شماریهاش برای دیدنش .از برقی که توی چشاش رد میشد وقتی ازش حرف میزد.نمیدونم چیکار کرده بود که اینقدر براش عزیز بود اما چندباری گفته بود دوستش دارم چون خود خودمه.به نظر رابطه شون عجیب غریب می اومد.اما وقتی ازش حرف میزد میتونستی کاملن حسهای خوبی رو که زیر پوستش میدوید؛آهسته و با احتیاط؛اما گرم و نوازشگر؛ببینی.چندتایی بودند که گاهی باهاشون حرف میزد و  دیده بودم که از سر بیمیلی نه که باشد؛زیاد حوصله و علاقه ای برایشان به خرج نمیداد و در عوض آن طرفها فوج فوج علاقه نثارش میکردند.بی حوصله و گرفته سر و ته صحبتهایش را هم می آورد.منش خاص خودش را داشت.قاعده قانون خودش را.گاهی که بحثمان میشد چنان فیلسوفانه شانه ام را به خاک میمالید که نمیفهمیدم از کجا خوردم.آن روز اما کلافه و عصبی به نظر میرسید.نه از فرت و فرت سیگار کشیدن غیر عادی اش فهمیدم و نه از نگرانی که پشت پلکهایش مخفی کرده بود.خودش پیشنهاد داد برایم بگوید تا سبکتر بشود.تا در هضمش کمکش کنم.یک جورهایی باج داده بود.به خاطر آزادی عملی که خودش داشته باشد؛یا به خاطر شکستن بار گناه و عذاب وجدانی که روی شانه هایش حس میکرد؛یا به دلایل کوچکتر و خردی تری که میگفتشان؛نمیدانم.اینکه آدم چطور راضی میشود خودش با دست خودش نجابت شوهرش را خراب کند؛نیاز به بحثهای پیچیده تری دارد که در این مقال نمیگنجد.تا وقتی که دیده بودم و شنیده بودم؛زنها همه دنبال یک راهی برای به آخور خودشان بستن شوهرانشان بوده اند و حالا این اعجوبه همه چیز را بر هم ریخته بود.خودش خط را از دخترک گرفته بود و داده بود دست شوهرش.مدتی هم وقت گذاشته بود تا روی او کار کند و راضی اش کند.در جواب این سوال شوهرش که مگر من را دوست نداری و چرا داری من را از سر خودت باز میکنی هم گفته بود جفنگیات تحویلم نده.خودش هم نمیدانست چطور و چقدر آسمان ریسمان به هم تنیده بود تا توانسته بود قانعش کند که باید اینطور باشد و اگر نیست یک جای کار دارد میلنگد و این لنگش باید برطرف شود.گمانم بیشتر روی همان احساس بار گناهش بود که چنین پیشنهاد بیشرانه ای را با مردش مطرح میکرد.یا شاید هم واقعن عقیده اش بر این بود:وقتی هم او دلش میخواهد و هم تو بدت نمی آید؛چرا من مانع شوم؟نشسته بود رو به رویم و انگار که دارد خودش را قانع میکند هی دلیلو برهان می آورد:همه مردها زیرآبی میروند...همین شوهر تو...فکر میکنی نمیرود؟(این یکی را بد آورد چون او واقعن نمیرود).همین بهمن مگر نمیرفت؟همه و همه شان اینکاره اند.باید هم باشد.اگر نباشد عیب است.همه مردها یک کانال زیرزمینی دارند؛چرا که نمیتوانند تکمحوری باشند.نمیتوانند چشم روی اینهمه تنوع ببندند و نمیتوانند اینهمه از خودگذشتگی بیمنطق را فقط برحسب احساسات زنانه گیشان بنا کنند.فرزاد هم حق دارد مثل همه مردها باشد.پرسیدمش اگر نخواهد؟گفت اشتباه میکند.چرا نخواهد؟من باید از این اشتباه بیرونش بیاورم و هلش بدهم توی خط مشی اصلی مردانه اش.نمیدانم چقدر در آن لحظه به حرفهایی که میزد ایمان داشت.اما اکنون زنی روبه روی من سیگار به دست نشسته بود که خودش با دست خودش مردش را به تنوع طلبی واداشته بود.نمیدانم چقدر درست یا چقدر غلط؛اما میگفت رابطه اش با او که خود خودش است کمکش کرده تا درک بهتری از رابطه اش با فرزاد داشته باشد و میل بیشتری به شوهرش پیدا کند.میگفت برخلاف نظر خیلیها این کارها خیلی وقتها خوب است و لازم و ضروری و ضمن اینکه خیلیها دارند غیر رسمی و مخفیانه انجامش میدهند و چه اشکالی دارد اگر او خودش برای شوهرش انتخاب کند و همراهش باشد؟میگفت هیچ فکر کرده ای چه حس همدلی و اطمینانی این وسط تقویت میشود؟اما به نظر من اینها هر چقدر هم خوب و تمیز جلوه داده شوند تیشه ایند به ریشه زندگی مشترک.مخصوصن که فرزاد گفته بود تا هرجایش که نخواستی و پشیمان شدی بگو تمامش میکنم.شوهر به این پاکی و فهمیدگی نوبر است والا.شاید هم به همین دلیل رعنا سعی دارد پاداش اینهمه پاکی و صداقت همسرش را اینگونه بدهد.اینکه آن زن یک زن آزاد است و اینکه به فرزاد علاقه دارد و اینکه خودش پیشنهاد همخوابگی و با او بودن داده؛چقدر برای رعنا میتواند قابل درک باشد؟آنقدر که خودش دست شوهرش را توی دست آن زن بگذارد صرفن بنا بر اطمینانی که به همسرش دارد؟به نظر شما باید توی علاقه این زن و شوهر به هم شک کرد یا واقعبینانه ترین علاقه و دوست داشتن حاکم را در روابط ایندو دید؟

.................................................

پ.ن:عجب بارانی....عجب بوی خاک نم خورده ای....عجب سیگاری.....عجب هوایی....عجب تلخی و عجب سکوت نیمه شبی...

پ.ن:فردا مال خودم هستم...به نظرم بد نیست گاهی جای یک روز دو روز به خودت اختصاص بدهی...نیاز دارم فکر کنم و بعد....تصمیم بگیرم...سخت است...میدانی که...اما تصمیم را نباید به حال خودش رها کرد...باید گرفت...راستش را بخواهی از این وضعیت خسته شده ام....خیلی وقت است....

.................................................

لحظه ای با من باش...

دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد
مردي که مرگ عاطفه را جارمي کشد
آتش گرفته بين نفس هاش واژه اي
تا حلقه حلقه دامنه ي دار مي کشد
باورنداشت قصه همين است، زندگي
چيزي که از نبودنش آزار مي کشد
اين درد را براي همين روز مره ها
يکبار مي نويسد و صد بار مي کشد
با آن که مرد چشم خودش را به خواب زد
دارد هنوز پنجه به ديوار مي کشد

میرآقایی               



برچسبها : -
نوشته شده توسط آرایه در 26 بهمن 1386 ساعت 00:05
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: برای مشاهده هر پوشه یا مطلب کافیست بروی عنوان آن کلیک نمائید تا باز یا بسته شود
صفحات: